۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

و دیگر گل های نرگس …



من در وسط هال کنار دو کودکم بودم و با آنها صحبت می‌کردم که ناگهان در حدود ۲ متری خود ۵-۴ مرد با لباس شخصی را دیدم! آنچنان شوکه شده بودم که قادر به حرکت نبودم، زبانم بند آمده بود،
من بیمار هستم و روزی ۱۸ عدد قرص می خورم و تحت مراقبت پزشکان مغز و اعصاب و اعصاب و روان و ریه هستم، بیماری دیگری هم دارم که می بایست عمل جراحی شوم، دست و پاهایم بر اثر ضعفی که کردم سست شد و روی پاهایم لغزیدم، در را گرفتم تا زمین نخورم اما دستانم سست و بی جان شد».
با خواندن حکم نرگس محمدی نائب رئیس و سخنگوی کانون مدافعان حقوق بشر و رئیس هیأت اجرائی شورای صلح ایران و برندۀ جایزۀ بین المللی بنیاد الکساندر لانگر و همسر تقی رحمانی قبل از هر واکنشی باید به یاد نامه اش به جعفری دولت آبادی افتاد، نامه ای که سراسر شکایت بود، شکر و عشق مادری و همسری در سطر، سطر این شکایت نامه دیده می شد، نرگس که پیش از آن در سلول های انفرادی زندان نظام جمهوری اسلامی بیماری ئی مانند ام اس گرفته بود و همه با دیدن بدن رنجورش بر خود لرزیده بودند نه نگران خودش بود و نه نگران همسری که قرار بود طعم حبس را مزه مزه کند، یک مادر بیش از هر چیز به چه می اندیشد؟ به فرزندی که برای خداحافظی با او سه بار پله های ساختمان را بالا و پائین می رود تا بتواند دل نازک کودک را نرنجانده دوری را به او بیاموزد و چه هجرانی تلختر از هجر دستان مادر؟
«آنها در ورودی کوچه را با دیلم شکسته بودند و ۲ در ورودی دیگر را باز کرده بودند و بدون حتی یک یا الله یا صدائی، آرام و بی صدا از پله‌ها بالا آمده بودند و من یک باره با دیدن چهرۀ مردان ناشناس و در حالی که لباس نامناسبی بر تن داشتم و روسری بر سر نداشتم و آمادۀ خواب بودم زبانم بند آمده بود در مقابلشان ایستادم و علی و کیانا بچه های مظلوم و بی پناهم را به آغوش کشیدم تا نترسند، آنها مرتب از من می‌پرسیدند این ها دزدند؟». و چه پاسخی باید به کودکان بی گناه و بی پناه داده می شد در مقابل «دزدانی» که همسر را بی هیچ حکم قانونی می برند؟ دزد بودند؟ نبودند؟ اگر بودند چه طور میتوان هر شب فرزند را به رختخواب فرستاد و لالائی خواند و نگران کابوس های شبانه و روح او نبود و اگر بودند کجایند «آقا پلیس» های شهر که «وقتی ما خوابیم دزدها را می گیرند»؟
یازده سال حبس برای مادری که جز به عشق مادری و امید به آزادی بهانه ای برای حمل بدن رنجورش بر روح بزرگوارش ندارد زمان کمی نیست، به نوشتن و لفظ هم سنگین است، به خواندن هم کمر می شکند، نگاه نرگس در دلتنگی نسرین آمیخته خواهد شد، نسرین ستوده مادری که از دلتنگی هایش برای نیما می نویسد و نیمائی که در جای خالی مادر در شب تولدش چشمانش را می بندد و آغوش او را آرزو کرده و شمعی فوت می کند، نیما بزرگ می شود و به همان اندازه جای خالی نسرین بزرگتر و نسرینی که می نویسد: «دفعاتی که می توانستم تو را حضوری ببینم خیلی خوشحال بودی و شیرین زبانی می کردی و به خواهرت اجازه نمی دادی صحبت کند و تند، تند رویم را برمی گرداندی تا با تو صحبت کنم، وقتی برایت یک شکلات یا پاستیل می خریدم خیلی کیف می کردی اما همیشه از ملاقات کابینی گریزان بودی، از وقتی که به بند عمومی منتقل شده‌ام ۳ بار به ملاقات کابینی آمده‌ای و هر بار با ناراحتی برگشته‌ای، مخصوصاً وقتی زمان تمام می شود و پرده پائین می آید دچار وحشت می شوی و جیغ می‌زنی، خیال نکن غرور مردانه‌ات را درک نمی کنم، هر چند فمینیست‌ها می خواهند غرور مردانه را انکار نمایند اما دیدم که این بار چگونه کمی دورتر ایستادی و آرنجت را بغل کردی و یک وری و چپ چپ و با حالتی قهر‌گونه نگاهم کردی.»
و امروز نوبت رضا خندان است تا با نگرانی از تنهائی فرزندان راهی راهروهای دادگاه شود، نگران دوری فرزندانش از آغوش مادر و پدر، در این سرزمین که انگار قحطی انسانیت، عدالت و اخلاق است چه کسی پاسخگوی دل های این مادران و دردهای کودکانشان خواهد بود؟ پلیس هائی که نباید از ترسشان شب ها را آسوده خوابید یا دزدانی که حرمت ناشناسی می کنند و وقاحت را سرمشق شبانه شان؟ و در این میان من فقط به فکر مشق های شبانۀ نیما و مهراوه، فرزندان نرگس، پسر مسعود و اسامی بسیاری هستم که مدرسه می روند تا مشق «بابا آب داد» بنویسند و این نظام بچه ها را با سرمشق «بابا رفت»، «مامان زندان است»، «پلیس دزد است» و … را هر روز و هر شب با تغذیۀ «بغض»، روانۀ مدرسۀ «بی عدالتی» می کند.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر