۱۳۹۰ مهر ۸, جمعه

خون نوشته های یک دختر جوان (نهال سحابی)



نهال سحابی، چه عاشقانه می نوشت. خطاب به بهنام می نوشت. از دل می نوشت. از دل خونین می نوشت. با استعاره می نوشت. در سرزمین شکنجه و دار می نوشت. او در هفتم مهرماه،
بیست و هشت روز پس از بهنام از جان خود گذشت. حیف که چنین کرد. این ملت به این نسل عاشق نیاز دارد. به این نسل امید نیاز دارد. این نسل که حاکمیت از آنها وحشت دارد نیاز دارد. حیف است که چنین زود از میان مردم بروند. حکومت تلاش دارد که این نسل شور و عشق را به استیصال بکشاند. تا از جان خود بگذرند، یا سکوت کنند، یا از کشور خارج شوند. در مقابل این سیاست بیرحمانه بایدایستاد. باید مقاومت کرد. راه چاره فرار از خود و از این وضعیت نیست. حیف است این جان های عاشق چنین آسان رخت بربندند


لحظه های محتضر
**************
آخرین نوشته نهال در وبلاگش
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان…
پله ها … نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم
پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد…
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس…
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را…
بیا بهنام
بیا برقصیمشان
*************
دیروز سر رو سینه ء تو خوابم برد وقتی دستم رو روی اسمت گذاشته بودم که از آن زاویه ء تند، آفتاب داغ تب دارت نکنه. دستهای سوختم منو یاد تن داغ ات انداخت که انگار همیشه تب ناک بود و ( یاد اسم های قبلی این وبلاگ افتادم…پناه یک … و پاشویه های تب ناک ) یاد تو که هر لحظهء این نوشته ها رو از بر بودی….با من بودی بدون اینکه سایه ای از تو رو اونا افتاده باشه. یاد اون روز که گفتی سرت رو از رو سینم برندار میخوام وقتی بیدار شدم سرت رو سینم باشه….نبود…این بار من بیدار شدم ناغافل و ….

یاد اون روز که گفتی اینجا تو وبلاگت برات می نوشتم که اگه شاید بفهمی کسی اینقدر دوست داره از مرگ برگردی درست همزمان با اسم این بلاگ که به لحظه های محتضر تغییر کرده بود و مرگ در من خیلی جدی شده بود.

بهنام دیروز مسخ شده بودم کنارت. کجا بودی که تعجب کنی و بگی تو چرا یه دقیقه نمی تونی بشینی؟ نشسته بودم بهنام…حدود شش ساعت. وقتی پاشدم سر شده بودم. چرا نمی تونستم برگردم؟ این بار هم یهو اونقدر شلوغ شد که فرصت خداحافظی نداشتم…برگشتم باز هم نشد …بعد گفتم خداحافظی در کار نیست. رفتی که تموم نشی؟ باشه منم تموم ش نمی کنم.

اما این نوشتن ها رو اینجا تموم میکنم بهنام. حالا کم کم حرفها داره برام معنی پیدا میکنه. نوشته ها…تو…من…بام رفتن با هم، تفسیر تو بود از تموم کردن.. و من تازه میفهمم که تو نه اون سه روز من رو باور کردی و نه برگشتنم به زندگی رو…اینکه گفته بودی نهال با حال غریبی از اینجا رفت و اینکه باز گفته بودی نهال گفته بریم بام یعنی میخواد تموم کنه….آخ بهنام جانم چرا باورم نکردی؟ مرگی غیر ابن روزهای بعد تو در کار نبود بی معرفت. این لحظه های محتضر من از آن تو، یا نمی دونم پونزده یا بیست دقیقه ء آخر وآرام تو….و نصیب این روزهای بازسازی شدهء دردناک مرگ آنهم دم به دم من. فایده ای نداشت…کسی نفهمید و نخواهد فهمید یا …یکی مثه تو فهمید و مرا زودتر از موعد کشت. هیچ معجزه ای در کار نیست. “…” ها رستاخیز را به نیشخند میکشند و مرگ را تمام شدن ” ما” می دانند. و من هر چه فریاد میزنم این تنها منم که تمام شدم… صدایم جز در گوش خودم نمی پیچد. بزار کنار گوشت آرام صدا کنم: بهنام…بزار همچنان آن ” جان ” های مرتعش تو انعکاس تمام صداهایی باشد که میشنوم. این” لحظه های محتضر” تقدیم تو بهنام جان.
**************
فقط یک جنگ جو است که می تواند چنین جنگجویی باشد.
جنگجوی پیر سر را تا بالای مرگ اش بلند کرد
رو به روزها روزها ی زره پوچ …
صف اول ، بر خاک چکید اش.
و او می توانست که یک جنگجو باشد.

***
پا به اعتراف بودی که دستاتو هم گرفتن.
دو روزه هر چی می خورم مزه خون میده. با تو ام “…”

***
حادثه هيچي نبود
حادثه فقط يك بهنام بود
بر شانه هايم
از همان كناري ترين مفاصل كه نگران فرسودگي اش بود
كسي باور نخواهد كرد يك حادثه چهار چهار چنگولهاي نحيف را با قدرت يك زمين،‌ مي زند.

***
فریادت می کنم از دور، از یک خیابان بلند امروز.
اعتراض، اعتصاب غذا، قلبم می سوزد…. گلویم… گلویم…
هدی صابر. پروازت مبارک با گلوی خشکیده. باران …باران … اشک.

***
هفتگی ما:
اعدام شنبه
یک اعدام شنبه
دو اعدام شنبه
سه اعدام شنبه
…چهار
پنج
…و
جمعه های دلهره

جعفر. حسین. محمد علی. ….

***
… آهسته در خم دیوار خزیده ام. صدا صدای نفسهای بی تاب من است که هر دم این سکوت عصیان زده را می شکند. نگاه تبدارم به کویی است که خش خش گامهایی نفسهایم را به شماره می اندازد که، …آمدند.
دریغا، آنکه مرا در پی شکاری ناجوانمردانه است غریبه نیست، گر خویش نخوانمش، هم خاک من است.
گفتم امید به روزهای سبزتر نگاهم کردند
گفتم امکان ندارد، سکوت کردند
گفتم دوباره می شود؟ جدایم کردند
گفتم دروغ می گوئید ناسزا گفتند
گفتم خیانت کردید تهدیدم کردند
گفتم اعتمادم را به من بازگردانید باطوم را نشانم دادند
گفتم حقم را می خواهم گلوله را نثارم کردند
گفتم آزادی خون کردند، خون ریختند
و من… خون گریستم

***
و این صورتکان سرخ و بی جان که بر زمین وطنم دم به دم نقش می بندد،
حاصل رد پای ناجوانمردانه این مترسکان پلیدی است که
آزادی را در زیر لگدهاشان معنا می کنند.

***
نعره ای در صدا
کلمه ای در کلام
بغضی در گلو
که آزادی در اندیشه محکوم است.
این چه شهریست؟
آزادگانش در بستر مرگ ….
آزادای خواهانش در بند ….
و
آزادانش در توهم ترس و تردید هنوز ….چه کنم ها را ، دوره می کنند!

***
انگار لبخند معنایی دگر بخود گرفته است.
چرا که در پس هر یک ، نیشتری سوزناک مرا به درد می کشاند.
براین همه تلخی ، گریستن درمان نبوده و نیست.
میخندم بر این ستم زمانه ای که هنوز زندگانی را از من نستانده تا شاهد روز افزون تلخکامیهایش بمانم.
آه ….
هم سرزمینانم…..
چقدر خندیدن دشوار است….

***
برده ای ( این بار سبز _ نه سیاه چرده در تاریخ ) که سنگ شقاوت زدگی را بر دوش دارد ، خوب می داند که روزی در این بنا، مردمانش شکوه تاجگذاری آزادی را به نظاره خواهند نشست.

***
آزاد مرگی ی “پاره های” سرزمینم در ” سال ” دلتنگی…
نه چندان دور که ازیاد توان برد
…. همین “پارسال”!
(30 خرداد 1389)

***
در توهم بقاء
به آفت خون کشاندید
غافل
هر قطره که می چکید
عصیان تازه ای می رویاند
و اکنون
این “عصیانستان”
تمام ” آزاده خاک ” ما را فراگرفته است…
برای خود
“هرزه خاکی ” دیگر بجویید.
(29 خرداد 1389)

***
در این شهر…
اسارت ماهیت قفس نیست!
که به حصر حجم شرف
سقف در آسمان دارد.

***
سرگشته ی مکرر همه هفت خوان ها….
دوره می شوم هر بار، در ناله های سهراب !
سوگند به گمان من و نشان تو!
که این شاهنامه آخر ندارد…..

***
روزها گذشتند از پی هم و گفتیم از زمان بی خبریم
تاختند و تاختند به حکم تاراج
گفتیم از “مام ” بی خبریم
گرسنه ماند همه شب کودکی در حسرت نان
صبح به ” فال فروشی” آمد برمان
گفتیم از “حافظ ” بی خبریم
تن فروخت زنی به حکم مقدس مادری
کودکش می سوخت دم به دم
گفتیم از “تب” بی خبریم
به حراج رفت دخترکی پی دود پنداری ی پدر
رفت و بازنگشت دیگر،
گفتیم از”رفته “بی خبریم
سنگ، محک نجابت شد و بارید
دیده نا پاک قاضی ی ناموس شد و
گفتیم از “حکم” بی خبریم
زندان مامن خوبان شد به آزاده پروری
خاک بستر یاران شد
گفتیم از ” اسیر “بی خبریم
….
گم می شویم در انکار پی هر خبر از این ویرانه
شرف ارزان شده است و
فریاد زدیم، از “وجدان “بی خبریم

***
سر به کدام دیوار بکوبم؟
که اینجا….دیریست
به حکم ویرانی
پای هر آوارهم ، شومی لانه دارد…..

***
بوی آسمان می آید در این “زنجیر سار” !
باز کدام ” آزاده -ساری ” اوج می گیرد امشب؟

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر