۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

درد دل زنی که به خاطر 4 گرم کراک به چهار سال حبس محکوم شده است


چند روزي بود که نفيسه، سايه مبهم پسري را پشت سرش احساس مي کرد. آن قدر سنش پايين بود که نمي توانست بفهمد اولين احساسات، بزرگترين اشتباهات است و از روي خامي صورت مي گيرد. وقتي نامه تاخورده را آرام در کلاس باز مي کرد، قلبش آن قدر مي تپيد که جز سياهي چيزي بر آن ورق نمي ديد. صورتش داغ شده بود. دوستانش فهميدند. حالا وقتي به آن روز فکر مي کند، مي بيند تمام آينده اش را فداي آن احساس خام کرده است. احساسي خام بر نوجوانيش که همه عمر را تباه کرد!
نفيسه اسم مستعار اين زن است. هر شب که در اتاقش سر روي بالش مي گذارد، اين سوالات را از خود مي پرسد و بعد با اين جمله، اشتباهاتش را توجيه مي کند: خوب، اين هم قسمت من بود که بر پيشاني سياهم نوشته بودند.مدتهاست که به فضاي زندان عادت کرده، بايد مدتها باشد تا بفهمد چه آتشي بر زندگي خود و برخي جوانان زده است.‏ او زني 25 ساله است. مي توان سادگي و بي آلايشي را در رفتار و گفتارش ديد. وي به خاطرنگهداري 4گرم کراک به 4سال زندان محکوم شده است از زندگي ات بگو؟ من فرزند آخر خانواده هستم. يک برادر و دو خواهر بزرگتر از خودم دارم. برادرانم 30 و 28 ساله و خواهرم 26ساله هستند که هر سه ازدواج کرده و برادر بزرگم رسول با زن و بچه اش همراه مادرم زندگي مي کنند، ده ساله بودم که پدرم سکته کرد و از دنيا رفت و بعد از آن رسول زندگي ما را اداره مي کرد و با اخلاق تندش، مثل پدر مرحومم با من و خواهر و برادرم روبرو مي شد. کلاس دوم راهنمايي بودم که متوجه سايه پسري پشت سرم شدم. او از در مدرسه به فاصله چند قدم پشت سر من مي آمد. وقتي به خانه رسيدم، احساس کردم او مي خواهد خانه ما را ياد بگيرد. فردا صبح وقتي دوباره به مدرسه مي رفتم، دوباره او را ديدم و دوباره ظهرفردا نيز همين اتفاق افتاد . سه روز نگذشته بود که نامه اي به دستم داد و من با عجله آن را گرفتم و خود را به مدرسه رساندم. از ترس ناظم و خانواده، تا زنگ اول صبر کردم و بعد زماني که معلم رياضي ياد مي داد، آرام نامه را درآورده و سعي کردم بخوانم، آن قدر قلبم مي زد که نتوانستم بخوانم و بالاخره دوست بغل دستيم فهميد و بعد کم کم به گوش ناظم رسيد. مدتي از آشنايي و ردوبدل کردن نامه با آن پسر که اسمش پيمان بود، مي گذشت که ناظم يک باره کيفم را گشت. نامه را پيدا کرد و بعد خيلي سريع برادرم رسول را خبردار کردند و چند روز با کتک در خانه زنداني شدم. پيمان از طريق دوستانم فهميد چه اتفاقي افتاده و به خود جرات داد به خواستگاريم بيايد. اگر دخالت دوست مرحوم پدرم نبود، خون پيمان توسط رسول ريخته مي شد. خانواده من با ازدواج در آن سن پايين به شدت مخالف بودند. نمي دانم واقعاً در آن روزها کور و کر بودم يا نه؟ اما هر چه بود، دو پايم را در يک کفش کردم که يا پيمان يا هيچ کس! وقتي ديدم فايده اي ندارد دوباره فريب خوردم و وقتي پيمان از من خواست براي اجبار خانواده ام فرار کنيم، بدون فکر کردن به عاقبت آن به خانه يکي از دوستان پيمان رفتم و دو روز بعد، پس از شکايت و دستگيري و رفتن به دادگاه، با گريه هاي مادرم و خشم و نفرت خانواده ام، به محضر رفته و عقد کرديم! آنان نمي خواستند بيشتر از اين آبرويشان را ببرم. ‏رسول گفت حق نداري بعد از محضر به خانه بيايي، برو پيش همان شوهر ولگردت! به اين ترتيب زندگي من و پيمان از همان روز شروع شد. هم خانواده خودم و هم خانواده پيمان ما را طرد کرده بودند. درست يک هفته بعد از شروع زندگي فقيرانه مان، پيمان با يکي از دوستان دوران خدمتش رفت و آمد مي کرد که فهميدم او به کراک و شيشه معتاد است. به تدريج اين دوستي چنان قوت گرفت که بيشتر وقتشان را با هم مي گذراندند.کم کم ديدم چشمان پيمان قرمز رنگ مي شود و چرت مي زند. وقتي دست به دامان رسول شدم، گفت به من ربطي ندارد، وقتي آبروي خانواده ات را بردي، به اين موضوع هم فکر مي کردي. پيمان هر روز بدتر از روز قبل مي شد. با بيشتر شدن اعتيادش، اخلاقش آن قدر بدتر مي شد که گاه ساعتها مرا کتک مي زد و فکر مي کردم به زودي خواهم مرد! يک روز وقتي از همه دنيا خسته شدم، دست به سوي بساط اعتياد پيمان برده و ماده اي را با توجه به آن چه ديده بودم، برداشته و شروع به کشيدن کردم. بعد از کمي سرفه ياد گرفتم چه طور دودش را کنترل کنم و پيمان با چشمان متعجب نگاهم مي کرد. بعدها فهميدم آن ماده، کراک بوده است. نمي دانم چرا آن روز اين کار را کردم!؟ شايد لج بازي. شايد هم مي خواستم حس غيرت او را تحريک کنم. بعد از آن پيمان هر روز براي من هم شيشه و کراک تهيه مي کرد و مدتي کوتاهي طول نکشيد که خودم در اعتياد از پيمان جلوتر افتادم.‏ بعد از آن چه شد ؟ اين وضع کم کم ادامه يافت تا اينکه خانواده ام به من هم شک کردند. بايد بگويم برادر بزرگم از طريق يکي از دوستانش در جريان اعتياد من قرار گرفته بود. وقتي به سراغم آمدند که دير شده و من به چاه تاريک اعتياد افتاده بودم. مادرم به خانه ما آمد و قسمم داد تا اعتياد را ترک کنم. من از خودم اراده اي نداشتم، هر روز بيشتر به کراک معتاد مي شدم، عاقبت برادرم با عصبانيت دستم را گرفت و به خانه خودشان برد و در اتاق خودش، دست و پاهايم را به تخت بست و در را قفل کرد و رفت و در موقع رفتن گفت يا مي ماني و اعتياد را ترک مي کني يا از بي موادي همين جا مي ميري و جنازه را به قبرستان مي برم. مادرم هنوز گريه مي کرد. دو هفته همان طور دست و پا بسته ماندم و مادرم برايم غذا و آب مي آورد. طي اين مدت فوق العاده لاغر شده بودم. بالاخره با داد و فرياد و ناله و استفاده از قرصهاي آرامبخش، به هر جان کندني بود، اعتياد را ترک کردم. چرا سالم نماندي ؟ خانواده ام باز به کمکم آمده بودند. آنان مرا نجات داده و دوباره روزهاي سالم را ديدم. برادرم اصرار داشت تا طلاق بگيرم ولي من هنوز دلبسته پيمان بودم و يک روز از فرصت استفاده کرده و از خانه فرار کردم و به همان اتاق کوچکي که اجاره کرده بوديم، رفتم. فقط دو روز سالم بودم و بعد دوباره اسير وسوسه شيطان شده و با حرفهاي پيمان، اين بار با شيشه شروع کردم تا به خيال خودم، معتاد نشوم. برادرم رسول فهميد و پيغام فرستاد ديگر دور خانواده ات را خط بکش.‏ در فاميل ما هيچ دختري به سمت کارهاي خلاف نرفته بود، براي همين من باعث سرشکستگي خانواده ام بودم. مي دانستم برادرم به من به عنوان يک لکه ننگ نگاه مي کند. ديگر خانواده ام به سراغم نمي آمدند. البته حق داشتند، من تمام زحماتشان را نديده گرفته بودم. هر چه زمان پيش مي رفت بيشتر مي فهميدم که ازدواج با پيمان چه اشتباه بزرگي بود. يک بار آن قدر کتکم زد که هر دو دستم شکست. با شکايت من، دو هفته به زندان رفت و قرار شد ديه بدهد ولي آن قدر از داخل زندان تلفني تهديدم کرد که خودم رضايت دادم و آزاد شد. در اين مدت به سراغ دوست پدرم رفتم. بيچاره پيرمرد قول داد کمکم کند. چند بار باهم به دادگاه رفتيم اما پيمان هميشه به بهانه اي نمي آمد. در هر صورت با کمي دوندگي، توانستم طلاق بگيرم. ‏ پيش خانواده ات برگشتي ؟ نه !با يکي از رانندگان آژانس به نام شهروز آشنا شدم. به من پيشنهاد ازدواج داد، باز هم خانواده ام مخالفت کردند ولي اهميتي ندادم و عليرغم اين مخالفتها به عقد موقت هم درآمديم.‏ حالا مي بينم که حق با خانواده ام بود. آنان پيمان را نمي بخشيدند و شوهر دومم هم کيف قاپ بود و کراک خريدوفروش مي کرد. البته هيچ وقت کراک به من نمي داد، بر سر همين موضوع با هم دعوا کرده و به پاسگاه رفتيم. شهروز با مادرش هماهنگي کرده بود که کراک ها را به من بدهد و مرا لو دهد .‏ دو روز بعد مادرش به بهانه اي از خانه بيرون رفت. من در حال بسته بندي کراک هاي شهروز بودم که ماموران وارد خانه شدند و مرا دستگير کردند. در دادگاه فهميدم همه اين برنامه، نقشه شهروز بوده ولي حرفم را باور نکردند. ابتدا 5سال حبس گرفتم. مادرم آن قدر در دادگاه اشک ريخت و التماس کرد که قاضي يکسال از حبسم را بخشيد. چند بار به مرخصي رفتم ولي سال گذشته مدتي براي بازگشت به زندان تعلل کردم و غيبت محسوب شد.‏ شهروز هنوز مرا دوست داشت و مي خواست با من زندگي کند. همراهش خانه ديگري اجاره کرده بوديم اما کسي آدرس آنجا را نداشت. پسرعمه هايم که با شهروز کار مي کردند، نشاني خانه را ياد گرفتند و به مادرم خبر دادند. خانواده ام به زور مرا به خانه مادرم برگرداندند و در شرايط بد روحي، با فروختن طلاهايم دوباره کراک کشيدن را شروع کردم.‏ درخواست خانواده ات چيست ؟ خانواده ام مي خواهند از شهروز طلاق بگيرم. شايد طلاق بگيرم و در کنار مادرم زندگي کنم. هنوز نمي دانم چرا با همه ادعاي زرنگي، چنين راحت گول خوردم و پا به تله خطرناک گذاشتم. من از خانواده اي نبودم که اين طور به سمت دوستي هاي خياباني بروم و براي خودم خيلي روياها ساخته بودم. قبولي در دانشگاه، يافتن شغل خوب و ازدواج با مردي تحصيلکرده و باايمان!‏ برداشت آخر:‏ نفيسه به عنوان فرزند آخر خانواده، در جستجوي محبت بيشتري بود. فوت ناگهاني پدر خانواده و جايگزيني برادر به جاي وي، براي او قابل ادراک نبود. خواهر و برادر ديگرش مشکلات او را نداشتند. احساس تنهايي و نياز به محبت، وي را به سوي اولين نگاههاي جنس مخالف کشاند و بدون آن که به عاقبت دوستي هاي خياباني فکر کند، آن قدر کورکورانه در ازدواج اصرار داشت که حاضر شد آبروي خانواده اش را با فرار از خانه و لکه دار شدن دامان عفت معاوضه کند.‏ طرد فوري از سوي خانواده خود و همسرش، ازدواج با پسري معتاد و بيکار که خرج مواد را با موادفروشي و فريب جوانان ديگر به دست مي آورد، بداخلاقي و آزارهاي جسماني و روحي از سوي شوهر و يأس و تنهايي باعث شد وي نيز دست به سوي استعمال مواد خانمانسوز مخدر ببرد.‏ خانواده هنوز مي توانست وي را نجات دهد. هنوز برادرش رسول، نقش پدر را ايفاء مي کرد ولي نفيسه قدر نشناخت و بعد از بازگشت به سوي خانواده و ترک اعتياد دوباره به همان بيغوله اعتياد بازگشت. با اين وصف طلاق او روشي درست بود ولي به جاي زندگي سالم در کنار خانواده، با مردي ازدواج کرد که به مراتب از شوهر اولش هم خلافکارتر و بدتر بود و نتيجه تباه شدن بيشتر زندگيش بود.‏ حالا از اين همه سياهي، تنها يک راه براي نفيسه مانده و آن کانون امن خانواده است. هنوز هم برادرش رسول مي تواند به او کمک کند اگر خودش غيرت يک زندگي سالم را داشته باشد. بايد منتظر آينده ماند!
نوشته :محمد مصطفایی ،وکیل دادگستری و فعال حقوق بشر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر